کدامين سو
خدای عزیز، متشکرم که آمدی. وقتی را که انتخاب کردی درست به موقع بود.چون حال خوبی نداشتم.شاید هم به خاطر نامه ی دیروزم از من دلخور بودی. وقتی بیدار شدم در این فکر بودم که نود ساله شده ام و برای تماشای برف سرم را به سوی پنجره چرخاندم. اینجا بود که حدس زدم آمده ای.صبح بود.در سراسر زمین تنها بودم.آن قدر زود بود که پرنده ها هنوز خواب بودند.حتی خانم دوکرو ، پرستار شب هم در حال چرت بود.و تو ، تو سعی می کردی سپیده دم را بسازی. حتما سختت بود اما پافشاری می کردی. رنگ آسمان روشن و باز می شد.هوای سفید ، خاکستری و آبی را باد می کردی و شب را به عقب می راندی و دنیا را دوباره زنده می کردی. توقف نداشتی.آن جا بود که تفاوت بین تو و خودمان را فهمیدم: تو تنومند خستگی ناپذیر هستی.کسی که از پا نمی افتد و همیشه در حال کار است ، این از شب ، این از روز، این بهار ، این زمستان ، این پگی بلو ، این اسکار ، این مامان صورتی و این هم سلامتی! فهمیدم که تو آنجا بودی و رازت را به من می گفتی : نگاه کن ، هر روز دنیا انگار برای اولین بار است. باری ، نصیحت تو را پذیرفتم.اولین بار در رنگ ها ، نور ، درخت ها ، پرندگان و جانداران تامل می کردم.احساس می کردم هوا درون ریه هایم می رود و مرا به نفس کشیدن وا می دارد. صداهایی که از راهرو می شنیدم انگار از زیر گنبد کلیسا بود. خودم را زنده احساس می کردم و از شادمانی ناب می لرزیدم.خوش بختی وجود داشتن ، حیرت زده بودم. خدایا ، از این کاری که برایم کردی متشکرم.احساس می کردم که دست مرا گرفته بودی و به قلب رازها می بردی ، به تماشای رازها. تا فردا می بوسمت اسکار آرزوی من: آیا می توانی همان حرکت <اولین بار> را برای پدر و مادرم دوباره انجام دهی؟ فکر می کنم که مامان صورتی تا حالا آن را می داند.بعد برای پگی هم. اگر وقتش را داری. اسکار و خانم صورتی اریک امانوئل اشمیت پی نوشت: خدای عزیز، آیا می توانی همان حرکت <اولین بار> را برای من هم انجام دهی؟ خسته شدم از بس فقط راجع بهش شنیدم و خوندم... البته اگر وقتش را داری ....وقتش را داری حتما ، نه ؟ نه به خاطر جنگل ها نه به خاطر دریا به خاطر یک برگ به خاطر یک قطره روشن تر از چشم های تو نه به خاطر دیوار -به خاطر یک چپر نه به خاطر همه انسان ها-به خاطر نوزاد دشمنش شاید نه به خاطر دنیا- به خاطر خانه ی تو به خاطر یقین کوچکت که انسان دنیایی است. به خاطر آرزوی یک لحظه ی من که پیش تو باشم به خاطر دست های کوچکت در دست های بزرگ من و لب های بزرگ من بر گونه های بی گناه تو به خاطر پرستویی در باد , هنگامی که تو هلهله می کنی به خاطر نسیمی بر برگ ،هنگامی که تو خفته ای به خاطر یک لبخند هنگامی که مرا در کنار خود ببینی به خاطر یک سرود به خاطر یک قصه در سردترین شب ها تاریک ترین شب ها به خاطر عروسک های تو ، نه به خاطر انسان های بزرگ به خاطر سنگفرشی که مرا به تو می رساند ، نه به خاطر شاهراه های دور دست.......... شاملو
این یقین کوچک که انسان دنیایی است ............................... حالا کجاست؟ به خاطر یک قطره ...یک برگ...می توان یقین پیدا کرد؟ به چشمهایش نگاه کن...به چشمهایم نگاه کن....به چشمهایت نگاه کن.... یقین از کی دیگر نیست.....؟ و به خاطر تمام بزرگی یک قطره ٬ زیستن....از کی در قعر چشهایمان گم شد؟ در این سقوط ستارگان بر صحرا ، در این وارونگی اشیا ، در این سیطره ی غریب و انبوه درد ، سخن از عزای باطل شب است و رجعتی به درون. سخن از ساییدگی زوایا و تسلسل. سخن از سطوح ، تکرار - و فرجام. راه می آیم. تا کنار جاده ی خاکستری بزرگ راه می آیم. -آقا من می خواهم به ستاره آباد بروم. -بیا بالا! و من، نگران بر هزار خم ، و عبور اشیا ی ساکن ، و درختان ساکن ، و زمین ساکن. من- نگران بر گذر سکون. نادر ابراهیمی پی نوشت: حرفی برای گفتن نیست....حرفها همینطور تلنبار شده اند ....و گفتنشان در این سکون ٬هی دارد روز به روز سخت تر می شود... اکنون نهال گردو آنقدر قد کشیده که دیوار را برای برگهای جوانش معنی کند از آینه بپرس نام نجات دهنده ات را آیا زمین که زیر پای تو می لرزد تنها تر از تو نیست؟ فروغ یکی از چیزهایی که عکاسی بهم هدیه کرده ...به تصویر کشیدن شعرها و متن ها یی هست که باهاشون زندگی کردم .. باهاشون بزرگ شدم. اینکه تمام اون حسی رو که از اون شعر داشتی بتونی به تصویر بکشی ، لذت بخش ترین کاری هست که این روزا می تونم برای خودم پیدا کنم. یه مدتی بود که این شعر فروغ هی توی ذهنم می چرخید... امروز تصادفی تصویرشو دیدم و ثبتش کردم ...یه شاخه با برگهای نو و ترو تازه با یه بک گراندی از میله هایی که به نظرم حسم از این شعر رو خوب می تونست برسونه... یه عکس رنگی ا ز یه زاویه ای که دوست داشتم .... عکس رو که بعدا نگاه کردم سبزی و شادابی پشت شاخه و فضای بازی که بالای میله ها بود و گلدان گلی که از میله ها رها شده بود (هر چند که هنوز تا حدی بسته و زندانی همین میله ها بود) دیگه یه معنای دیگه از زندگی رو برام داشت ...یه معنای خوش بینانه تر شاید... یه معنایی که برام نشون می داد که با اینکه هنوز زندانی میله ها باقی موندیم اما یه راه های فراری هم هست ...یه راه های نجاتی ...یه امید رنگارنگ و سبز....یه دیواری که اونقدر ها هم بلند نیست ...که بالاش خوش رنگ ترین لحظه ها و حس ها و آواهاست... برای شعر فروغ ،عکس رو سیاه سفید کردم .اینجوری نزدیک تر می شد به حس شعر ... و به حس این روزهای خودم و این شعری که مدام توی سرم می چرخید... اماچیزی که آخرش برام گذاشت یه حس تعجب یا نمی دونم شاید حیرت از دنیای اطرافم بود...چیز جدیدی نیست .هر روز با این چیزا مواجه می شیم ...اینکه با یه رنگ ، با یه کلمه ، با یه فکر ، با یه نگاه و هزار تا چیز دیگه ، یه حقیقت ثابت می تونه چقدر معناهای متضادی پیدا کنه ... و این یه حقیقتی می تونه باشه که خیلی هم نزدیکه ..روزمره س ..می بینیمش ...لمسش می کنیم هر روز. مثل همین تصویر ساده و تکراری ای که من هر روز می بینمش وفقط امروز که خواستم عکسش رو بگیرم انقدر معناهای مختلفی برام پیدا کرد که باور کردنش برام سخت بود. زندگی این روزهام نزدیک به حس شعر فروغه ...یه دیواری دارم که بالاش رو نمی تونم ببینم ...سبزی و رنگارنگی پشتش رو هم... اما همین که می بینم که می تونه همچین تصویرهایی هم از دنیای اطرافم وجود داشته باشه یه حس آرامشی رو بهم می ده...یه حسی که شاید تحمل این دیوارها رو هم آسون تر می کنه... کاش می شد معنای زندگی عادی رو هم مثل همین عکسا با کم و زیاد کردن رنگ عکسها ، تغییر داد. آیا من دوباره از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت؟ تا به خدای خوب ، که در پشت بام خانه قدم می زند سلام بگویم؟ حس می کنم که وقت گذشته ست حس می کنم که "لحظه" سهم من از برگهای تاریخ است حس می کنم که میز فاصله ی کاذبی ست در میان گیسوان من و دست های این غریبه ی غمگین حرفی به من بزن آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد؟ فروغ فرخزاد پی نوشت۱: در ک حس زنده بودن...درک حس زنده بودن...چیز غریبی ست در امتداد این لحظه های کشدار...و چقدر این لحظه ی کوتاه از تاریخ ، این من ، دارد هی طولانی می شود ...هی بزرگ و بزرگتر ...ازتولد تا پنج سالگیم در این عکس قدیمی تا درست همین لحظه و آینده ای که نمی دانم چقدر طول خواهد کشید ، تنها لحظه ی کوتاهی از تاریخم.فکرش را بکن ٬من در این لحظه های کشدار ٬تنها لحظه ای از تاریخم و در این میان درک حس زنده بودن ...چقدر حس غریبی ست. پی نوشت ٢: به هر حال تولدم مبارک!!!!!





| Design By : Night Skin |

